تبليغاتX
شهر یاران

همیشه باید یادمون بمونه که به زیر دستان و کوچکتر از خودمون

مهربون باشیم ..چون ممکنه زمانی برسه که آنها از ما پیشی بگیرن

و آونوقت بخوان تلافی کنن ..

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده توسط کاکتوس در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 19:29 |

سرکار که رفتم  یکی از دوستان پیشم اومد و گپی زدیم حدود ساعت 10 میخواستم برم دنبال کارها که به یکباره یکی از بچه های تشنج کرد و افتاد و سرش به زمین خورد و شکست و خون امد و .....ضعف انسان در مقابل یه د شارژ نا بجای عصبی هویدا شد!

ای ادمی ...چی هستی؟ که به یکباره فرو میریزی و تمام میشوی! ظرف چشم بهم زدنی خون زیر سرش جمع شد. او راحت بود من ناراحت..او خواب بود ومن عاصی..او به راحتی نفس میکشید و من به راحتی زجر...

همه چیز بهم ریخت..همه چیز تحت شعاع این مساله قرار گرفت باید فوری عملی صورت میگرفت ..بحث جان انسانی است. انسانی که اگر امروز نرود فردا خواهد رفت و تلاشی عجیب برای بودن میکند! مسافری که میداند باید برود ولی امروز فردا میکند.

وامروز روز عجیبی است...

روزی برای تعمق بیشتر..برای بودن یا نبودن..

.و او به حال امد و دوباره بیدار شد .و دوباره عصیانگر و بی محبا به مادر تاخت که او نیاز ش را برآورده نمیکند.

تفکر مسخره فلسفه حیات باز خودشو دخالت داد...دلم میخواست داد بزنم ای خداااااااااا.. ای نیرو ...ای بزرگ چیه اون حکمتت؟حکمتی هست و یا نه؟ایا اون حکمت تو ساخته هوش بشریه؟چرا؟

چقدربه اون مادر بگم در پس این زجر دنیوی که میکشی کمال ابدی خوابیده و خودم از درکش عاجز باشم؟!

موجودی بیگناه  از پس یه حادثه...به حکم هوش ما عقب مانده است،در پی بیماری اون چه کسا که رنج نمیبرن..چه کلبه ها که ویران نشده؟ چه خندها که گریه شده و قامتها که نشکسته....

در پس این وقایع چی خوابیده؟

ایا زندگی انسان و حیات وی جدا از الباقی موجودات است؟

ایا در عالم حیوانی نیز کمال وجود دارد؟ ایا حیوان خوب و حیوان بد (بد و خوب بصورت مفاهیمی که در عالم انسانی بکار برده میشوند)وجود دارد؟

جستجو در نحوه زندگی حیوانات نشان از تشابه بسیار در اصول کلی زندگی انسانی و حیوانی است.هردو برای متولد شدن نیازمند دو جنس نر و ماده برای بقا هستند. میخورند ومیاشامند.میدرند و دریده میشوند.وجه تمایز انسان و حیوان در خرده هوشی است که نوع بششر دارد. همین خرده هوش است که بالای جان نوع انسان شده است.تافته جدا بافته دانستن خود از دیگر مخلوقات و حاکم مطلق دانستن خود در این دنیای خاکی و به طبع آن گرفتن حق حیات دیگر مخلوقات....

آخر چه ارجیتی میتواند نوع انسان از حیوان داشته باشد؟؟ساخت انواع و اقسام بمبهای گوناگون و برای از بین بردن خود؟!

شاید عالیترین وجه پیشرفت بشر در زمینه نجات جان انسان باشد..تلاش برای بودن بیشتر !! برای چه؟چرا؟ باشد که چه کند؟به کجا رود؟

باشد که از زندگی خود لذت ببرد؟لذت تنها امکان ندارد و فکر میکنم برایند لذت ها و ناراحتی ها باید صفر باشد در خوشبینانه ترین حالت.

ایا بر فرض اینکه در مجموع خوشی زندگی بر غمها و تالمات ان بیشی گزیند.ایا ارزش بیشتر ماندن را دارد؟و اگر اینگونه باشد برای چند نفر صادق است؟تلاش برای ماندن نیز وجه مشترک بین انسان و حیوان است...چه بسا آن حیوان از این حیوان ناطقباارزشتر باشد. او میدرد برای سیر شدن در لحظه.شیر با همه شیری برای هر وعده یک حیوان شکار میکند و به اندازه نیاز میخورد و از خوانی که او گسترانده دیگران نیز استفاده میکنند(کرم را ببین) اما انسان ایا اینگونه است؟ ایا سخاوت او به اندازه همان حیوان وحشی صفت است که از همه انچه که دارد میگذرد برای دیگری؟

تا انجا که میدانم زیاده طلبی و فزون خواهی و جاهطلبی در عالم حیوانات کمتر دیده شده تا در عالم انسانی این خصیصه ها که در تمامی ادیان و مکاتب به نوعی ضد ارزش میباشند نشات گرفته از کدام خوی انسان میباشند؟ هوش؟ تفکر؟

کاربردهای هوش و فکر برتر انسان را نسبت به حیوانات بررسی کنیم:

ماشین.موبایل .هواپیما. کامپیوترو......این تجهیزات و ادوات چه چیزی را به انسان هدیه دادهاند؟ ایا موجب بی  نیازی از همه چیز و همه کس شده اند ؟ایا نیاز انسان را نسبت به غذا.آب.هوا بر طرف نموده اند برای تمایز بیشتر از عالم حیوانی؟ چقدر موجبات کمال انسانی شده اند؟ چقدر لذت مدوام از زندگی رو به انسان هدیه کرده اند؟چقدر موجب تغییر نگرش نوع بشر به همنوع ضعیف خود شده اند؟ چقدر قدرت مندان را بفکر نیازمندان واداشته است؟آیا بیشتر به خودخواهی و فزون طلبی نیفزوده؟ هر که قدرتش بیشتر فزون طلبی بیشتر..

شاید در شکل بد بینانه هر چه قدرت انسان کمتر ،تمایل او به صفات انسانی بیشتر.

در مقابل حیوان عاری از تفکر چه کرده است؟

شاید بررسی عمیقتر در مورد فلسفه حیات باید از ابتدا در مورد بشر اولیه صورت پذیرد تا اکنون. زمانی که بشر نیز همانند دگر موجودات زندگی کاملا بدوی و ساده داشت و بهره ای از امکانات و هوش کنونی نداشت. بشری که خوی خلق حیوانی او بیشتر نمایان بود تا شکل و رفتار کنونی.

آیا فلسفه حیات رشد وتکامل نوع بشر و موجودات به شکل کنونی نبوده است؟...گذر از عصر حجر به عصر اتم و اطلاعات و فضا.

تفاوت ماهوی رفتار بشر از ابتدا تا کنون به چه صورت بوده است؟ ره آورد هوش چه بود؟ همانطوریکه قبلا ذکر کردم عالی ترین اون پیشرفت در زمینه پزشکی و جلوگیری از مرگ ومیر و ازدیاد جمعیت..در نقطه مقابل ان جنگ و سلاحهای کشتار جمعی و فقر.

هر موجود زنده ای در قالب یک نظم پا به این عرصه گذاشته و تاثیرخود را بر این چرخه منظم گذارده و میرود (برای دوام هرچه بیشتر این ماشین و مکانیزم)بله میرود برای همیشه...یعنی جسم مادی او از صحنه روزگار از بین میرود نابود میشود. در عالم انسانی به فراخور موقعیت و کاری که ممکن است فرد انجام داده باشد ،انچه که از او باقی میماند. خاطره است.....

سوال اینجاست .تا به کجا پیش خواهد رفت؟ برای چه؟

نقش انسان بعنوان یکی از جانداران این مجموعه بهم پیوسته لااقل در دوره کنونی بیشتر بعنوان یک عامل مخرب بروز کرده. گرم شدن تدریجی کره زمین.سوراخ شدن لایه ازن

نابودی جنگلها.زباله های اتمی.الودگی ها مختلف در اقیانوسها و دریا ها و خشکی ها. وحتی بیرون کردن بسیاری از جانداران دیگر از مناطق طبیعی خود. به اسارت دراوردن انان.و...... برای چه؟ تابه کجا؟ایا این هوش و توانمندی نوع بشر موجب نابودی خودش نخواهد شد/ یک اشتباه کوچک بله یک اشتباه کوچک در فشردن یک دکمه از طرف هر کدام از قدرتهای اتمی برابر با نابودی و از بین رفتن حیات عده زیادی و یا همه.

 

+ نوشته شده توسط کاکتوس در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:7 |

قدرت عجیب یک کودک

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."

دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

                                         نویسنده: ناپلئون هیل

                            منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید

 

+ نوشته شده توسط کاکتوس در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 19:34 |

+ نوشته شده توسط کاکتوس در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 14:33 |

گشت غمناک دل و جان عقاب


چو ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید

 
آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

 
ره سوی كشور دیگر گیرد


خواست تا چاره ی نا چار كند

 
دارویی جوید و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار

 
گشت برباد سبك سیر سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

 
ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران

 
شد پی بره ی نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ی آویخت

 
مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه كرد و رمید

 
دشت را خط غباری بكشید

لیك صیاد سر دیگر داشت

 
صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر

 
زنده را دل نشود از جان سیر

 

بقیه شعر عقاب را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کاکتوس در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 15:14 |

کد آهنگ